تبليغاتX
 چشمک

خانه ام ابری ست (نیما یوشیج)

خانه ام ابری ست
یکسره روی زمین ابری ست با آن.
 
از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد میپیچد.
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من!
آی نی زن که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟
 
خانه ام ابری ست اما
ابر بارانش گرفته ست.
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
من به روی آفتابم
می برم در ساحت دریا نظاره.
و همه دنیا خراب و خرد از باد است
و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود
راه خود را دارد اندر پیش.


 

نوشته شده توسط چشمک در دوشنبه هشتم تیر 1388 ساعت 19:55 موضوع | لینک ثابت


سین هفتم

همه چی نو شده جز

این غم کهنه

می شینم باز تک و تنها

سر سفره


سین اول:سفر تو

سین دوم:ساز ناکوک

سین سوم:سیل اشک

سین بعدی:سوز دوری

سین پنجم :سیب کال و

ششمین سین:سال بی تو

سین هفتم:سایه ی مرگ


همه چی نو شده اما

دل من هنوز همونه

تنگ و خاکستری و سرد

بی قرار و پر بهونه


(امیر حسین توکلی)


 

نوشته شده توسط چشمک در شنبه یکم فروردین 1388 ساعت 14:55 موضوع | لینک ثابت


مشقای من جریمه نیست (یغما گلرویی)


پسرک ! گریه نکن ! چوب فلم رو می شکنم
 من مثه معلم ت مشقات رو خط نمی زنم
دفتر تازه بیار مشقای من جریمه نیس
 مشق شب رو پاره کن مشق طلوع رو بنویس
 رنگ روزگار نباش !‌ یه دس صدا داره هنوز
 بودنت تو دایره نقطه ی پرگار هنوز
وقتی دریا میگه نه تو قطره باش بگو بله
دسته ی تیغ تبر ‚ چوب درخت جنگله
 همه قصه ها دروغه دیگه چش براه نباش
قصه رو خودت شروع کن این مداد رو بتراش
بنویس جای کبوتر روی ابراس نه تو چاه
بنویس تا بشکنه طلسم این تخته سیاه
رنگ روزگار نباش ! یه دس صدا داره هنوز
 بودنت تو دایره نقطه ی پرگار هنوز
 وقتی دریا میگه نه ! تو قطره باش بگو بله
 دسته ی تیغ تبر چوب درخت جنگله
هیچ کسی سرور مننیست این رو صد بار بنویس
 سایه ای رو سر من نیست اینرو صد بار بنویس
من خودم یه پا سوارم این رو صد بار بنویس
 دل دل یه انفجارم این رو صد بار بنویس
رنگ روزگار نباش !‌ یه دس صدا داره هنوز
بودنت تو دایره نقطه ی پرگار هنوز
وقتی دریا می گه نه تو قطره باش بگوو : بله
 دسته ی تیغ تبر‚ چوب درخت جنگله


 

نوشته شده توسط چشمک در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 ساعت 4:40 موضوع | لینک ثابت


گل (مهدی اخوان ثالث)


همان رنگ و همان روی
 همان برگ و همان بار
 همان خنده ی خاموش در او خفته بسی راز
 همان شرم و همان ناز
همان برگ سپید به مثل ژاله ی ژاله به مثل اشک نگونسار
 همان جلوه و رخسار
 نه پژمرده شود هیچ
 نه افسرده ، که افسردگی روی
 خورد آب ز پژمردگی دل
 ولی در پس این چهره دلی نیست
گرش برگ و بری هست
ز آب و ز گلی نیست
هم از دور ببینش
 به منظر بنشان و به نظاره بنشینش
 ولی قصه ز امید هبایی که در او بسته دلت ، هیچ مگویش
مبویش
که او بوی چنین قصه شنیدن نتواند
 مبر دست به سویش
که در دست تو جز کاغذ رنگین ورقی چند ، نماند


 

نوشته شده توسط چشمک در یکشنبه هفتم مهر 1387 ساعت 16:14 موضوع | لینک ثابت


بند باز (قیصر امین پور)


تکیه داده ام
به باد
با عصای استوایی ام
روی ریسمان آسمان
ایستاده ام
بر لب دو پرتگاه ناگهان
ناگهانی از صدا
ناگهانی از سکوت
زیر پای من
دهان ِ دره ی سقوط
باز مانده است
ناگزیر
با صدایی از سکوت
تا همیشه
روی برزخ دو پرتگاه
راه می روم
سرنوشت من سرودن است


 

نوشته شده توسط چشمک در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 ساعت 16:31 موضوع | لینک ثابت


پنجره (هومن ربیعی)


پنجره ام رو به خیابان گوش می دهد :

- خشیدنِ جاروهای شهرداری
- شلوغی صف های شیر
- ویراژهای بی مقصد
- بلندگوی سرماخورده ی وانت های ولگرد...

پنجره ام به خیابان نگاه می کند:

پیرزنی در خیالِ سفره ی ظهر ، استخاره می کند تا غروب
و در جوابِ ماشینِ حساب ،
بدهکار می ماند پدری که پاکت های بزرگی نمی آورد...

لابد صدای سکه های زرد را شنیده اند-

آدمهایی که مشتریِ دائم دکه ها هستند

لابد صدای زنگ مدرسه های مؤنث را شنیده اند-

مردان میانسالی که در مواضعِ با منظره اتراق کرده اند

و لابد به خاطر آرمان هایشان به پا خواسته اند-

این دو نفر که بر سر جای پارک دوئل می کنند...


می بینی؟
من می ترسم
اما
حواس پنجره ام
همیشه به خیابان است.



 

نوشته شده توسط چشمک در جمعه پانزدهم شهریور 1387 ساعت 14:49 موضوع | لینک ثابت


باور کن بهار را (مشیری)

باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن میگیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده است

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده ست

باز کن پنجره ها را ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت

برگ ها پژمردند

تشنگی با جگر خک چه کرد

هیچ یادت هست

توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با تک چه کرد

با سرو سینه گلهای سپید

نیمه شب باد غضبنک چهکرد

هیچ یادت هست

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن میگیرد

خک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی

تو چرا اینهمه دلتاگ شدی

باز کن پنجره ها را

و بهاران را

باور کن

 


 

نوشته شده توسط چشمک در یکشنبه دهم شهریور 1387 ساعت 18:56 موضوع | لینک ثابت


مهدی


 

نوشته شده توسط چشمک در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 ساعت 15:9 موضوع | لینک ثابت


گل کاشی


باران نور
 که از شبکه دهلیز بی پایان فرو می ریخت
روی دیوار کاشی گلی را می شست
مار سیاه ساقه این گل
در رقص نرم و لطیفی زنده بود
گفتی جوهر سوزان رقص
 در گلوی این مار سیه چکیده بود
 گل کاشی زنده بود
 در دنیایی رازدار
 دنیای به ته نرسیدنی آبی
 هنگام کودکی
 در انحنای سقف ایوانها
درون شیشه های رنگی پنجره ها
 میان لک های دیوار ها
هر جا که چشمانم بیخودانه در پی چیزی ناشناس بود
 شبیه این گل کاشی را دیدم
و هربار رفتم بچینم
 رویایم پر پر شد
نگاهم به تارو پود سیاه ساقه گل چسبید
 و گرمی رگ هایش را جس کرد
 همه زندگی ام در گلوی گل کاشی چکیده بود
 گل کاشی زندگی دیگر داشت
 ایا این گل
 که در خک همه رویاهایم روییده بود
 کودک دیرین را می شناخت
 و یا تنها من بودم که در او چکیده بودم
گم شده بودم ؟
نگاهم به تارو پود شکننده ساقه چسبیده بود
تنها به ساقه اش می شد بیاویزد
چگونه می شد چید
 گلیرا که خیالی می پژمراند ؟
دست سایه ام بالا خیزد
 قلب آبی کاشی ها تپید
 باران نور ایستاد
 رویایم پرپر شد




سهراب سپهری


 

نوشته شده توسط چشمک در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 17:10 موضوع | لینک ثابت


سگها و گرگها (مهدی اخوان ثالث)

1
هوا سرد است و برف آهسته بارد
 ز ابری ساکت و خاکستری رنگ
 زمین را بارش مثقال ، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ
سرود کلبه ی بی روزن شب
 سرود برف و باران است امشب
 ولی از زوزه های باد پیداست
 که شب مهمان توفان است امشب
 دوان بر پرده های برفها ، باد
 روان بر بالهای باد ، باران
 درون کلبه ی بی روزن شب
 شب توفانی سرد زمستان
 آواز سگها
زمین سرد است و برف آلوده و تر
 هواتاریک و توفان خشمنک است
 کشد - مانند گرگان - باد ، زوزه
ولی ما نیکبختان را چه بک است ؟
 کنار مطبخ ارباب ، آنجا
 بر آن خک اره های نرم خفتن
 چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه
عزیزم گفتم و جانم شنفتن
وز آن ته مانده های سفره خوردن
و گر آن هم نباشد استخوانی
 چه عمر راحتی دنیای خوبی
 چه ارباب عزیز و مهربانی
ولی شلاق ! این دیگر بلایی ست
بلی ، اما تحمل کرد باید
 درست است اینکه الحق دردنک است
ولی ارباب آخر رحمش اید
گذارد چون فروکش کرد خشمش
 که سر بر کفش و بر پایش گذاریم
شمارد زخمهایمان را و ما این
محبت را غنیمت می شماریم
2
خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
زمستان سیاه مرگ مرکب
آواز گرگها
زمین سرد است و برف آلوده و تر
 هوا تاریک و توفان خشمگین است
کشد - مانند سگها - باد ، زوزه
زمین و آسمان با ما به کین است
شب و کولک رعب انگیز و وحشی
شب و صحرای وحشتنک و سرما
بلای نیستی ، سرمای پر سوز
 حکومت می کند بر دشت و بر ما
نه ما را گوشه ی گرم کنامی
 شکاف کوهساری سر پناهی
 نه حتی جنگلی کوچک ، که بتوان
در آن آسود بی تشویش گاهی
 دو دشمن در کمین ماست ، دایم
دو دشمن می دهد ما را شکنجه
برون : سرما درون : این آتش جوع
که بر ارکان ما افکنده پنجه
دو ... اینک ... سومین دشمن ... که ناگاه
برون جست از کمین و حمله ور گشت
سلاح آتشین ... بی رحم ... بی رحم
نه پای رفتن و نی جای برگشت
بنوش ای برف ! گلگون شو ، برافروز
 که این خون ، خون ما بی خانمانهاست
که این خون ، خون گرگان گرسنه ست
که این خون ، خون فرزندان صحراست
درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،
دویم آسیمه سر بر برف چون باد
 ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم ، آزادیم ، آزاد




من این شعر رو خیلی دوست دارم


 

نوشته شده توسط چشمک در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 12:28 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting